بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )

41

عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )

او معرفى كرديم و گفتيم كه قصد كشور او و زيارت او را داشته‌ايم ، گفت شما دروغ مىگوئيد قصد شما قنبله بوده باد شما را به كشور ما انداخته است گفتيم همين است كه مىگوئيد غرض ما از اين حرف براى خوش‌آمد شما بود . آنگاه گفت كالاى خود را از كشتى بيرون آوريد و به خريد و فروش بپردازيد و هيچ بيم و هراسى نداشته باشيد . ما چنان كرديم و بسته‌هاى كالا را باز كرده به معامله مشغول شديم . بازار معاملات ما بسيار خوب بود زيرا هيچ قيدى در كار ما نبود و هيچگونه عوارض و حقى از ما مطالبه نشد فقط مقدارى از متاع خود را به شاه تقديم داشتيم او نيز به همان مقدار بلكه بيشتر عوض به ما بخشيد . چند ماه در آن كشور مانديم هنگام بازگشت به خدمت شاه شرفياب شده اجازهء عزيمت خواستيم ، فورا اجازه داد ، آنگاه كالاهاى خود را بسته به كشتى حمل كرديم و كارها را مرتب ساختيم . همين كه خواستيم بادبانهاى كشتى را برافراشته به راه بيفتيم شاه را از عزيمت خودآگاه نموديم ، شاه با جمعى از همراهان و غلامان خود با ما تا ساحل دريا آمد سپس در قايقها نشستند و ما را تا كنار كشتى مشايعت كردند . در آنجا نيز شاه به اتفاق هفت نفر از ملازمان خود به كشتى ما درآمد . همين كه من آنها را در كشتى خود مشاهده كردم با خود انديشيدم كه اين شاه جوان در بازار عمان اقلا سى دينار ارزش دارد و هفت نفر غلامان او نيز 160 دينار و لباس‌هائى كه در بر دارند بيست دينار مىارزد و اقلا سه هزار درهم از فروش آنها عايد ما خواهد شد و در اين معامله هيچگونه زيانى نيست . با اين نيت فورا به ملوانان كشتى فرمان دادم شراعها را بكشند و لنگر را بردارند ، اما شاه همچنان با ما مهربانى مىكرد و به ما سفارش